X
تبلیغات
هوراب

هوراب
 
قالب وبلاگ

ای آبادی من , ای سبزتر از اندیشه ام


دوستت دارم            دوستت دارم


191120132175.jpg

[ جمعه یکم آذر 1392 ] [ 16:13 ] [ سالاری مفرد ]

کاریکاتور فقرکاریکاتور فقر و گرسنگی

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 13:44 ] [ سالاری مفرد ]

کاریکاتور جنگ

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 13:43 ] [ سالاری مفرد ]

http://www.ibtesama.com/vb/imgcache/20896.jpghttp://www.ibtesama.com/vb/imgcache/20897.jpghttp://www.ibtesama.com/vb/imgcache/20898.jpghttp://www.ibtesama.com/vb/imgcache/20891.jpg

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 13:34 ] [ سالاری مفرد ]

جوانی نزد شیخ حسنعلی نخودکی اصفهانی آمد و گفت
 سه قفل در زندگی ام وجود دارد و سه کلید از شما می خواهم.

قفل اول اینست که دوست دارم یک ازدواج سالم داشته باشم.

قفل دوم اینکه دوست دارم کارم برکت داشته باشد.

قفل سوم اینکه دوست دارم عاقبت بخیر شوم.

شیخ نخودکی فرمود

 برای قفل اول، نمازت را اول وقت بخوان.

 برای قفل دوم نمازت را اول وقت بخوان. 

و برای قفل سوم نمازت را اول وقت بخوان.

جوان عرض کرد: سه قفل با یک کلید؟؟!

شیخ نخودکی فرمود : 

نماز اول وقت شاه کلید است!

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 13:30 ] [ سالاری مفرد ]


قصه ای از علی علیه السلام قصه ای زیبا و تاثیرگذار.
 
سه برادر نزد امام علی (ع) آمدند و گفتند میخواهیم این مرد را که پدرمان را کشته قصاص کنی. امام علی (ع) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتی؟ آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. یکی از شترهایم شروع به خوردن درختی از زمین پدر اینها کرد، پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مرد، و من همان سنگ را برداشتم و با آن به پدرشان ضربه زدم و او مرد. امام علی علیه السلام فرمودند: بر تو حد را اجرا میکنم. آن مرد گفت: سه روز به من مهلت دهید. پدرم مرده و برای من و برادر کوچکم گنجی بجا گذاشته پس اگر مرا بکشید آن گنج تباه میشه، و به این ترتیب برادرم هم بعد از من تباه میشود. امیرالمومنین (ع) فرمودند: چه کسی ضمانت تو را میکند؟ مرد به مردم نگاه کرد و گفت این مرد. امیرالمومنین (ع) فرمودند: ای اباذر آیا این مرد را ضمانت میکنی؟ ابوذر عرض کرد: بله. امیرالمومنین فرمود: تو او را نمیشناسی و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا میکنم! ابوذر عرض کرد: من ضمانتش میکنم یا امیرالمومنین. آن مرد رفت . و سپری شد روز اول و دوم و سوم ... و همه مردم نگران اباذر بودند که بر او حد اجرا نشود... اندکی قبل از اذان مغرب آن مرد آمد. و در حالیکه خیلی خسته بود، بین دستان امیرالمومنین قرار گرفت و عرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون زیر دستانت هستم تا بر من حد را جاری کنی. امام علی (ع) فرمودند:
 
چه چیزی باعث شد برگردی درحالیکه میتوانستی فرار کنی؟
 
آن مرد گفت: ترسیدم که بگویند "وفای به عهد" از بین مردم رفت...
 
امیرالمونین از اباذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردی؟
 
ابوذر گفت: ترسیدم که بگویند "خیر رسانی و خوبی" از بین مردم رفت...
 
اولاد مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از او گذشتیم... امیرالمومنین علیه السلام فرمود: چرا؟
 
گفتند: میترسیم که بگویند "بخشش و گذشت" از بین مردم رفت...
 
و اما من این پیام را برای شما فرستادم تا نگویند "دعوت به خیر" از میان مردم رفت...

[ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ] [ 13:29 ] [ سالاری مفرد ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ
موضوعات وب
امکانات وب